موضوعات

داستان کوتاه: ارزش واقعی

200 بازدید

ارزش واقعی

dastan داستان کوتاه: ارزش واقعی

 

در اوزاکای ژاپن، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت.
مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود.

صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.
یک روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیش‌خوان آمد.

قبل از آن‌که مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش‌آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب‌هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد!
صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دست‌های مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می‌کرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می‌کرد.


برچسب ها: ، ، ، ، ، ، ،

بهمن ۱م, ۱۳۹۰ دسته: داستان کوتاه

داستان کوتاه: قدرت بخشش

294 بازدید

قدرت بخشش

dastan داستان کوتاه: قدرت بخشش

در روزگاران قدیم بانوى خردمندى که به تنهایی و پیاده سفر می کرد در عبور از کوهستان سنگ گرانقیمتی را پیدا کرد.
روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود. آن بانوى خردمند کیف خود را باز کرد و مقداری غذا به او داد ولی آن مسافر سنگ گرانقیمتى را در کیف بانوى خردمند دید و از او خواست تا آن را به او بدهد و بانوى خردمند بدون درنگ سنگ باارزش را به او داد.

مرد مسافر به سرعت از آنجا دور شد و از شانس خوب خود بسیار شادمان گشت.
او می دانست آن سنگ آنقدر ارزش دارد که می تواند تا آخر عمر با خیال راحت زندگی بی دردسر و پرنعمتی را داشته باشد.
چند روزی گذشت ولی طمع مرد او را راحت نمی گذاشت و مرتب با خود می گفت اگر او چنین سنگ باارزشی را به این سادگی به من داد پس اگر از او می خواستم بیش از این به من می داد.


برچسب ها: ، ، ، ، ، ،

بهمن ۱م, ۱۳۹۰ دسته: داستان کوتاه

داستان کوتاه: اقتضای طبیعت

222 بازدید

dastan داستان کوتاه: اقتضای طبیعت

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند …
هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !
با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !

مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!
هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند. طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن …

چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟!
هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیشت بزنند …


برچسب ها: ، ، ، ، ،

بهمن ۱م, ۱۳۹۰ دسته: داستان کوتاه

داستان کوتاه: معنای عشق واقعی

465 بازدید

معنای عشق واقعی

dastan داستان کوتاه: معنای عشق واقعی

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند : با بخشیدن، عشقشان را معنا می کنند. برخی “دادن گل و هدیه” و “حرف های دلنشین” را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند “با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی” را راه بیان عشق می دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود !
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.


برچسب ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

بهمن ۱م, ۱۳۹۰ دسته: داستان کوتاه

داستان کوتاه: پادشاه و پیرمرد

201 بازدید

 

 dastan داستان کوتاه: پادشاه و پیرمرد

پادشاه به سمت پیرمرد رفت و به او سلام کرد:

-سلام علیکم پدر جان!

پیرمرد نگاهی به آن دو انداخت و جواب داد:

ـ علیکم السلام ای سرور جهان!

ـ در این سرما مشغول چه کاری هستی؟

ـ مشغول دباغی کردن پوست هستم

ـ در شِش ها مشغول چه کاری بودی؟

ـ اگر به شِش.شِش هم اضافه کنیم به سی و دوتا نمی رسانیم.

ـ مگر شبها از جایت بلند نشدی؟

ـ بلند شدم اما به درد دیگران خورد.


برچسب ها: ، ، ، ،

آذر ۱۸م, ۱۳۹۰ دسته: داستان کوتاه

داستان کوتاه: فرشته بیکار

241 بازدید

داستان فرشته بیکار

 

8c57db46e1b45cd6c98509ea047f787b داستان کوتاه: فرشته بیکار

 

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟
فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.


برچسب ها: ، ، ،

آذر ۱۰م, ۱۳۹۰ دسته: داستان کوتاه