​​ داستان کوتاه ایرانی

داستان کوتاه ایستگاه

Copyrighted Image Reuse Prohibited 782214 Optimized داستان کوتاه ایستگاه

چند ماهی بود نامزد شده بودند پسر خوبی بود لاغر اندام بلند قد با صورتی زیبا و باوجودی پر از محبت و گرمای خالص زندگی .ولی هنوزاون نتونسته بوداونطوری که باید بهش نزدیک بشه وهمیشه یه جوری ازش فراری بود .خودش هم نمیدونست چرا؟

شاید بخاطر اعتقادات شدید مذهبی مادرش ویا سخت گیری های پدرش ویا موعظه های بی پایان کشیش .اما هر چی بود مثل یک حباب نامریی بینشان فاصله انداخته بود تا اینکه ارتش تمام جوانان را برای سربازی فراخواند.جنگ جهانی دوم شروع شده بود.

جالبترین مطالب پاتوق

داستان کوتاه نان سنگک

grandpagrandma2 داستان کوتاه نان سنگک

ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک. اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش. برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.

پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی نداشتیم.
پدرم می گفت: نون خوب خیلی مهمه! من که بازنشسته ام، کاری ندارم، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت …


>