برچسب گذاری توسط: داستان جالب

۰

داستان جالب «راننده تاکسی»

داستان های جالب چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.

۰

داستان جالب این نیز بگذرد

داستان این نیز بگذرد داستان این نیز بگذرد ,در زمان‌های قدیم پادشاهی قدرتمند زندگی می‌کرد که وزیران خردمند زیادی را در خدمت داشت. روزی این پادشاه با نارضایتی وزیران خود را فرا خواند و...

داستان جالب هدیه فارغ التحصیلی ۰

داستان جالب هدیه فارغ التحصیلی

  داستان کوتاه هدیه فارغ التحصیلی داستان هدیه فارغ التحصیلی ,مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب...

۰

داستان جالب و زیبای منطق

داستان منطق داستان منطق ,یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت که اسمش را گذاشته بود: « منطق ماشین دودی». می گفتیم منطق ماشین دودی چیست؟ می...

۰

داستان جالب سنگ یا برگ

داستان سنگ یا برگ! داستان سنگ یا برگ ,مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می‌گذشت. او را دید و متوجه...

۰

داستان جالب خرید معجزه

داستان کوتاه خرید معجزه داستان خرید معجزه ,وقتی سارا دخترک هشت ساله‌ای بود ، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می‌کنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای...

۰

داستان جالب آگهی پیرزنی که پولش را گم کرده بود

آگهی پیرزنی که پولش را گم کرده بود داستان آگهی پیرزنی که پولش را گم کرده بود ,ﺑﺮﮔﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﻧﺼﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ: ﻣﻦ ۵۰ هزار تومان ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ...

۰

داستان جالب تصمیم قاطع

داستان تصمیم قاطع مدیریتی ,روزی مدیر یکی از شرکتهای بزرگ در حالیکه به سمت دفتر کارش میرفت چشمش به جوانی افتاد که در راهرو ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد. داستان تصمیم...

۰

داستان جالب گل خشکیده

” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و … این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و...

۰

داستان جالب تصمیم قاطع مدیریتی

داستان های کوتاه روزی مدیر یکی از شرکتهای بزرگ در حالیکه به سمت دفتر کارش میرفت چشمش به جوانی افتاد که در راهرو ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد. جلو رفت و...

۰

داستان جالب رازی برای شادی

رازی برای شادی او ثروتمندترین فرد شهر بود، اما زندگی شادی نداشت. همۀ خویشاوندان و دوستانش از او قرض گرفته، اما هرگز پس نداده بودند. او از این موضوع خیلی غمگین بود. روزی خویشاوندان...