برچسب گذاری توسط: داستانک ایرانی

۰

داستان کوتاه ایستگاه

چند ماهی بود نامزد شده بودند پسر خوبی بود لاغر اندام بلند قد با صورتی زیبا و باوجودی پر از محبت و گرمای خالص زندگی .ولی هنوزاون نتونسته بوداونطوری که باید بهش نزدیک بشه...

۰

داستان کوتاه نان سنگک

ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک. اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و...