​​ داستان کوتاه - صفحه 7
Xبستن تبلیغات
>

داستان بی ریاترین راه برای بیان عشق

fun200 داستان بی ریاترین راه برای بیان عشق

داستانه عاشقانه

داستان بی ریاترین راه برای بیان عشق ,یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید
:آیا می توانید راهی غیر تکراری برای بیان عشق،بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با “بخشیدن “عشقشان را معنا می کنند.برخی “دادن گل و هدیه” و “حرف های دلنشین”را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم گفتند “با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی “را راه بیان عشق می دانند.

جالبترین مطالب پاتوق

چهار سخنی که زاهد را تکان داد

داستان جالب خودت پل خودت را بساز

fun353 300x232 داستان جالب خودت پل خودت را بساز

داستان خودت پل خودت را بساز ,پسری جوان از شهری دور به دهکده شیوانا آمد و به محض ورود به دهکده بلافاصله سراغ مدرسه شیوانا را گرفت و نزد او رفت و مقابلش روی زمین مودبانه نشست و گفت: «از راهی دور به دنبال یافتن جوابی چندین ماه است که راه می روم و همه گفته اند که جواب من نزد شماست!
داستان خودت پل خودت را بساز

ضرب المثل برای خوردن سپهسالار ، برای دعوا بنه پا

fu10104 ضرب المثل برای خوردن سپهسالار ، برای دعوا بنه پا

ضرب المثل برای خوردن سپهسالار ، برای دعوا بنه پا

این مثل در مورد کسی گفته می شود که همیشه شانه از زیر هر نوع کار و مسئولیتی خالی کند و در عوض پر توقع و ناراضی باشد و منافعش را بیش از دیگران در نظر بگیرد.

می گویند دو برادر بودند که همیشه و همه اوقات حتی در سفر هم با هم بودند. چون در قدیم دزد سر گردنه زیاد بود، در سفرها عده ای جلو می رفتند و جاده و گردونه را می پاییدند و راه را برای کاروان باز می کردند تا مسافرها با خیال راحت به راهشان ادامه دهند. اما بشنوید از این دو برادر.

داستانهای جالب مثنوی معنوی

fun1797 داستانهای جالب مثنوی معنوی

شیر بی‌سر و دم
در شهر قزوین مردم عادت داشتند که با سوزن بر پُشت و بازو و دست خود نقش‌هایی را رسم کنند, یا نامی بنویسند، یا شکل انسان و حیوانی بکشند. کسانی که در این کار مهارت داشتند «دلاک» نامیده می‌شدند. دلاک , مرکب را با سوزن در زیر پوست بدن وارد می‌کرد و تصویری می‌کشید که همیشه روی تن می‌ماند.

داستان جدید دستان دعا کننده

263948 373 300x199 داستان جدید دستان دعا كننده

 

داستان دستان دعا کننده ,این داستان واقعی است و به اواخر قرن ۱۵ بر می گردد.در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با ۱۸ فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی ۱۸ ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد.
داستان دستان دعا کننده

داستان جالب عجب خوش شانسی

1441175539319817 300x198 داستان جالب عجب خوش شانسی

داستان عجب خوش شانسی ,پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

ضرب المثل بیگانه اگر وفا کند ، خویش من است

fu10076 279x350 ضرب المثل بیگانه اگر وفا کند ، خویش من است

داستان ضرب المثل بیگانه اگر وفا کند ، خویش من است

یکی بود ، یکی نبود . ماری بود و سوسماری . آنها با هم دوست بودند صبح تا عصر توی بیابان می گشتند شب هم که می شد توی یک سوراخ می خزیدند . نزدیکی های آن ها موشی لانه داشت . موشی با هوش که همیشه می ترسید یک وقت خدا نکرده آن دو تا چشمانش به موش و بچه هایش بیفتد و کارشان زار شود .


>