​​ داستان کوتاه - صفحه 5
Xبستن تبلیغات

داستان جالب خرید معجزه

fun1727 300x200 داستان جالب خرید معجزه

داستان کوتاه خرید معجزه

داستان خرید معجزه ,وقتی سارا دخترک هشت ساله‌ای بود ، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می‌کنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.

پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد.

جالبترین مطالب پاتوق

داستان کوتاه کرم شب تاب

ba4004 350x245 داستان کوتاه كرم شب تاب

قصه ی کرم شب تاب

داستان کوتاه کرم شب تاب

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت : ” چیزی از من بخواهید. هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.” و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

ضرب المثل شاید آفتاب نخواهد نصف شب طلوع کند

fu10173 249x350 ضرب المثل شاید آفتاب نخواهد نصف شب طلوع کند

ضرب المثل شاید آفتاب نخواهد نصف شب طلوع کند

یکی بود یکی نبود . در یکی از روزها ملانصرالدین صبح تا عصر به سختی کار کرد. شب که شد، خسته به خانه برگشت . شام خورد و بدون معطلی به رخت خوابش رفت .هنوز خوابش نبرده بود که با خود گفت: خواب برادر مرگ است . با این خستگی زیاد، نکند صبح زود نتوانم از خواب بیدار شوم و نماز صبحم قضا شود. سرش را از زیر لحاف بیرون آورد و به زنش گفت : فردا صبح زود که از خواب بیدار شدی ، مرا هم بیدار کن تا نماز بخوانم .

داستان ضرب المثل کف دست مو ندارد

fu10155 350x259 داستان ضرب المثل کف دست مو ندارد

داستان ضرب المثل کف دست مو ندارد

وقتی کسی مورد تهدید قرار بگیرد و بخواهد جواب تهدید کننده و مأیوس کننده بدهد کف دستش را نشان می دهد و  می گوید کف دست مو ندارد .

آورده اند که …

در سال ۵۶ یا ۵۷ قبل از میلاد مسیح ، اشک سیزدهم بر تخت سلطنت ایران نشست ، اُرُد نخستین پادشاه ایران است که در زمان سلطنتش دولت ایران مجبور شد با امپراطوری مقتدر روم ، دست و پنجه نرم کند . در عرصه سلطنت دو سه تن از سرداران بزرگ روم بنامهای پومپه ژولیوس سزار و مارکوس زمامدار قلمرو وسیع امپراطوری روم گردیدند.

داستان جالب آگهی پیرزنی که پولش را گم کرده بود

13767696 931681630274122 1470170540 n 300x300 داستان جالب آگهی پیرزنی که پولش را گم کرده بود

آگهی پیرزنی که پولش را گم کرده بود

داستان آگهی پیرزنی که پولش را گم کرده بود ,ﺑﺮﮔﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﻧﺼﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ:

ﻣﻦ ۵۰ هزار تومان ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ ﺯﯾﺮﺍ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ،

آگهی پیرزنی که پولش را گم کرده بود

fun2056 1 350x139 آگهی پیرزنی که پولش را گم کرده بود

داستانهای آموزنده

ﺑﺮﮔﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﻧﺼﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ:

ﻣﻦ ۵۰ هزار تومان ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ ﺯﯾﺮﺍ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﻫﺮ ﮐﺴﻰ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﺑﯿﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﺩﺭﺱ ﻓﻼن ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ.

داستان کوتاه توریست ثروتمند و تسویه حساب بدهکارها

fun1808 350x233 داستان کوتاه توریست ثروتمند و تسویه حساب بدهکارها

داستان کوتاه توریست ثروتمند و تسویه حساب بدهکارها

در شهری توریستی در گوشه ای از دنیا درست هنگامی که همه در یک بدهکاری بسر می برند و هر کدام برمبنای اعتبارشان زندگی را گذران می کنند و پولی در بساط هیچکس نیست، ناگهان، یک مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود. او وارد تنها هتلی که در این شهر ساحلی است می شود، اسکناس ۱۰۰ یوروئی را روی پیشخوان هتل می گذارد و برای بازدید اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا می رود.

داستان کوتاه «بی غیرت»

fun2052 350x217 داستان کوتاه «بی غیرت»

داستان کوتاه

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت:

- ببخشید آقا! من میتونم یکم به خانم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟


>