​​ داستان کوتاه - صفحه 4

داستان ضرب المثل گشتم صد و سی دره ، ندیدم آدم دو سره!!

fu8788 212x300 داستان ضرب المثل گشتم صد و سی دره ، ندیدم آدم دو سره!!

داستان ضرب المثل گشتم صد و سی دره ، ندیدم آدم دو سره!!

یکی بود یکی نبود ؛ دو مرد روستایی آماده شده بودند تا به روستای دیگری سفر کنند .
آن ها نباید دیر راه می افتادند چون باید قبل از (تاریکی هوا) از درّه ی غول بیابانی می گذشتند .
توی راه یکی از آنها پا درد گرفت و به همین دلیل مدتی استراحت کردند . کم کم هوا داشت تاریک می شد امّا آنها هنوز به درّه نرسیده بودند .

جالبترین مطالب پاتوق

داستان جالب سنگ یا برگ

fun1350 داستان جالب سنگ یا برگ

داستان سنگ یا برگ!

داستان سنگ یا برگ ,مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می‌گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: «عجیب آشفته‌ام و همه چیز زندگی‌ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی‌دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟”»

ضرب المثل کسی از توپهای خالی شما نمی ترسد

fu10204 300x216 ضرب المثل کسی از توپهای خالی شما نمی ترسد

آورده اند که …

در زمان ناصرالدین شاه قاجار وقتی بلوایی در اصفهان ایجاد شد و چند نفر به قتل رسیدند ، شاه غضبناک گردید
و حاج شیخ محمد تقی مسجد شاهی معروف به آقا نجفی اصفهانی را که باعث این آشوب می دانست
به تهران احضار کرد . آقا نجفی که بیدی نبود که از این بادها بلرزد ،
از آمدن به تهران سرپیچی نمود در نتیجه شهر اصفهان تعطیل شد .

ضرب المثل پوست خرسی که شکار نکردی نفروش

fu8276 243x300 ضرب المثل پوست خرسی كه شكار نكردی نفروش

ضرب المثل پوست خرسی که شکار نکردی نفروش

به افراد خوش خیالی گفته می‌شود که آرزوهای دور و درازی دارند که غیرممکن است.
روزی روزگاری، دو مرد که احساس می‌کردند شکارچیان ماهری هستند به قصد شکار خرس به جنگل رفتند.
آنها چند روزی را در منطقه‌ای که خرس زندگی می‌کرد گذراندند تا مخفیگاه خرس و مکان‌هایی که می‌توانند خرس را شکار کنند را به سختی پیدا کردند.

داستان شخصی که فقط یک روز زندگی کرد

fun1772 300x200 داستان شخصی که فقط یک روز زندگی کرد

داستان زیبای شخصی که فقط یک روز زندگی کرد

داستان شخصی که فقط یک روز زندگی کرد,دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد

داستان موسی و بد ترین بنده خدا

fun1085 1 300x267 داستان موسی و بد ترین بنده خدا

موسی و بد ترین بنده خدا

داستان موسی و بد ترین بنده خدا,روزی حضرت موسی (ع)رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود:بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ببینم.

ندا آمد: صبح زود به در ورودی شهر برو. اولین کسی که از شهر خارج شد، او بدترین بنده ی من است.

داستان جالب خرید معجزه

fun1727 300x200 داستان جالب خرید معجزه

داستان کوتاه خرید معجزه

داستان خرید معجزه ,وقتی سارا دخترک هشت ساله‌ای بود ، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می‌کنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.

پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد.

داستان کوتاه کرم شب تاب

ba4004 350x245 داستان کوتاه كرم شب تاب

قصه ی کرم شب تاب

داستان کوتاه کرم شب تاب

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت : ” چیزی از من بخواهید. هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.” و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.


>