​​ داستان کوتاه - صفحه 2
Xبستن تبلیغات
>

ضرب المثل صدایش صبح بلند می‌شود

fu10361 300x281 ضرب المثل صدایش صبح بلند می‌شود

مورد استفاده:
کنایه از برخورد آدم دانا با آدم نادان

در روزگاران گذشته، دزدی وارد شهر بزرگی شد، گشتی در بازار شهر زد و فهمید مردم این شهر دادوستد پررونقی دارند
و روزانه پول زیادی در بازار ردوبدل می‌شود. دزد تصمیم گرفت شب که همه در حال استراحت هستند
و بازار خلوت است با شاه کلیدش قفل یکی از مغازه‌ها را باز کند. به این امید که با این کار پول خوبی می‌تواند به دست آورد.

جالبترین مطالب پاتوق

داستان ضرب المثل صدایش صبح بلند می‌شود

داستان جالب پیر شی نوبتی نشی

fun2086 350x233 داستان جالب پیر شی نوبتی نشی

داستان پیر شی نوبتی نشی

یه روز داخل مترو صندلیم رو به یک پیرمرد نورانی دادم. در حقم دعا کرد و گفت: «جوان دعا می‌کنم پیر شی اما هیچ وقت نوبتی نشی.»

داستان ضرب المثل جوینده یابنده بود

fu10343 350x262 داستان ضرب المثل جوینده یابنده بود

داستان ضرب المثل جوینده یابنده بود

آورده اند که …

در زمان حضرت داوود (ع) مردی فقیر بود که همواره دعا می کرد تا بدون رنج ، خدا به او روزی برساند و او گفت : ای خدا چون من را تنبیل آفریده ای پس خودت رزق و روزی من را برسان من مثل آن درازگوشی هستم که پشتم زخم است و بنابراین نباید بارسنگینی را بر پشت او گذاشت :

داستان خواندنی کجا هستی

fun1510 300x225 داستان خواندنی کجا هستی

داستان کجا هستی

داستان کجا هستید ,مهارت‌ها، علوم، توانایی‌ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید. پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت و گویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر: «مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می‌تونم ازت بپرسم؟»

داستان از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم

fun1053 199x300 داستان از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم

داستان از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم

داستان از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم ,پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…

داستان آلبرشت نقاش در نورنبرگ

fun1759 1 263x300 داستان آلبرشت نقاش در نورنبرگ

داستان آلبرشت نقاش در نورنبرگ

داستان آلبرشت نقاش در نورنبرگ ,در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با ۱۸ فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی ساعتهای طولانی در روز، به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد.

داستان ضرب المثل عطایش را به لقایش بخشید

fu10307 350x151 داستان ضرب المثل عطایش را به لقایش بخشید

داستان ضرب المثل عطایش را به لقایش بخشید

مورد استفاده:

این ضرب المثل در مواقعی به کار می‌رود که شخصی بدون چشمداشت و توقع چیزی را از روی کرم ببخشد.


>