متنی درباره مادر

متنی درباره مادر

 

وقتی خیس از بارون به خونه رسیدم…

برادرم گفت :

چرا چتر با خودت نبردی…؟

پدرم گفت :

چرا صبر نکدی بارون قطع بشه…؟

ولی مادرم گفت :


عجب بارونه احمقی

سرم را نه ظلم خم می کند,نه ترس:

بلکه سرم برای بوسیدن دستت مادر , خم می شود

بمیرم برای زینب و حسن و حسین…

که مادر نای ایستادن ندارد…

.

.

.

منبعhttp://3nameless.persianblog.ir

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *