​​ عاشق و معشوق
Xبستن تبلیغات
>

عاشق و معشوق

عاشق و معشوق عاشق و معشوق

دلم گرفته تر از این نمیشود، چشمهایم خیستر از این نمیشود
تمام غمها و غصه ها در دل من جا گرفته ، میدانستم اشکهایم روزی تمام میشود
تو برای من عشق نمیشوی ، تو برایم آنچه که میخواستم نمیشوی
از همان اول هم نباید به تو دل میبستم ، میدانستم روزی تمام میشوی
تنهاتر از این نمیشوم ، یک عالمه آرزو در دلم انباشته شده ، تا ابد آرزو به دل میمانم

 


این تنها حسرت است که بر روی آرزوهایم نقش بسته ، نه دیگر عاشق نمیشوم
ستاره زندگی ام خاموش است ، یاد من در خاطرت فراموش است ، دیگر از این بدتر نمیشود!
تو چه کردی با سرنوشت من ، من که همیشه لبخند بر روی لبانم بود ، چه کردی با خنده های من
کاری کردی که همه را مثل تو ببینم ، هیچکس را وفادار نبینم !
حال من از این خرابتر نمیشود ، روزگار من از این بهتر نمیشود
این من هستم که تنها مانده ام در جاده های خالی زندگی ، یک لحظه هم برنگشتی و ببینی من کجا جا مانده ام  در راه زندگی
این من هستم که عذاب میکشم و غم رهایم نمیکند ، این تو هستی که بعد از رفتنت خاطره هایت آرامم نمیکند
چرا خاطره هایت را جا گذاشتی ، چرا اینگونه مرا تنها گذاشتی ، چرا بر روی قلبم پا گذاشتی !
حال من از این بدتر نمیشود…

——————————-

 
بروووووووو!!!!!!!!

دوباره پشت پنجره…
هجوم بغض حنجره…

دوباره نامه های تو…
تروخدا…برو ! برو !

برای تو نوشته ام…
و با غمی سرشته ام…

جواب نامه های تو…
تروخدا…برو ! برو !

و اشک بیصدای من…
و عشق تو به پای من…

نگاه من ، نگاه تو…
تروخدا…برو ! برو !

و شاخه های زرد غم…
کنار من به پیچ و خم…

هوای بوسه های تو…
تروخدا…برو ! برو !

ستاره های آرزو…
دوباره گرم گفتگو…

صدای من ، صدای تو…
تروخدا…برو ! برو !

دوباره بوی نسترن…
و ساعت حزین من…

و دست آشنای تو…
تروخدا…برو ! برو !

و پیچک شکسته ام…
و سایه های خسته ام…

سکوت من ، سکوت تو…
تروخدا…برو ! برو !

و آسمان ِ راز من…
و آخرین نیاز من …

دوباره ردّ پای تو…
تروخدا…برو ! برو !

به اشک من نظر نکن…
نگاه ِ پشت سر نکن…

که مُردم از فراق تو…
تروخدا…برو ! برو !

دوباره نه ! به من نگو!
از این مسیر روبه رو …

دیر نشده برای تو…
تروخدا…برو ! برو !

——————————-

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی ! رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود وترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من … تو که گمان می کردم ازتبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام راباور داری و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی … افسوس رفتی … ساده ، ساده مثل دلتنگی های من و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره و حتی باورنکردم این بریدن را کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش  می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد … رفتی و گریه هایم را ندیدی و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که …. قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!! که چرا تو از راه رسیدی و صاحب تک تک این ترانه ها شدی؟!! ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی ! گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید ! ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بودو بغضی که از هرچه بود از شادی نبود ! بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی ! اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود ! به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و منهمچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوزبی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

———————

باز هم آمده ام که بنویسم…

همان حرف های تکراری را…

سکوت و غم و اشک و عشق….

و دیگر هیچ…

——————————

منبع http://fatemeh7m.blogfa.com


ساعت بند چرم زنانه طرح بهار



ارسال نظر






>