​​ اعتراف میکنم …

اعتراف میکنم …

 

fu2589 اعتراف میکنم ...

اعتراف میکنم

اعتراف میکنم یه بار تو مدرسه دوتا کیک اورده بودیم واسه تولد یکی از دوستامون بعد ناظما اومدن دعوا کردن مارو که چرا کیک اوردین و این حرفا ماهم رفتیم یه برف شادی کاملو رو یکی از کیکا خالی کردیم صبر کردیم تا جذب بشه بعد همون کیکو بردیم دادیم بهشون بخورن…..
فرستنده : Vahab
=======

اعتراف میکنم یه بار رفتم خرید روی یه جنسی نوشته بود بیست تومن از فروشنده پرسیدم آقا این چنده؟ یه نگاه عجیب کرد و گفت بیست و هشت تومن!!!
با کلی چونه زدن خریدم بیست و پنج تومن !!
فرستنده : Vahab

========

اعتراف میکنم سال۷۳ که حدودا ۵سالم بود.یه روز که مامان و بابام سرکار بودن.رفتم کنار چراغ نفتی ببینم چطور این وسیله ما رو گرم میکنه.با استفاده از هوش و ذکاوت بالا فهمیدم که آتیش باعث گرم شدنش هس.من هم چون اتاقم بسیار سرد بود تصمیم گرفتم که با استفاده از نبوغ خودم اتاقمو گرم کنم.رفتم ۱کاغذ A4 برداشتم کردم تو چراغ نفتی تا روشن بشه و ببرم تو اتاقمو از گرماش استفاده کنم.کاغذ روشن شد.همین که شروع کردم به حرکت به طرف اتاقم کاغذ از دستم افتاد رو فرش و شروع کرد به سوختن.یادم میاد رفتم تو آشپرخونه و آب آوردم ریختم روش.گفتم الان که مامان بابا بیان کتک میخورم.یادم اومد مادربزرگم که ۱بار دستش سوخت ۱کرم مخصوص مالید به دستش.به هزار بدبختی اون کرم رو پیدا کردم و حسابی همه جا فرش که سوخته بود مالیدم تا زود خوب بشه ولی متاسفانه خوب نشد.کل فرش علاوه بر سوختگی به رنگ سفید دراومد.وقتی بابام اومد خونه به خاطر این کار فوق هوشمندانه بابام کلی بهم خندید و بدون هیچگونه خوردن کتک به آغوش خانواده بازگشتم
فرستنده : Vahab
===========

اعتراف میکنم
.
.
.
.
.کوچیک که بودم صابون که میفتاد کف حموم با شامپو میشستمش ! =)) کوفت icon neutral اعتراف میکنم ... نخند =))
Ali_TF141
فرستنده : Ali_TF141
======

اعتراف میکنم سال اول دبیرستان که بودیم امتحان فیزیک داشتیم(معلممون یه نمه ۶٫۸میزنه)من ته کلاس بودم یکی از بچه ها از اون جلو علامت داد که چند تامسئله ننوشته منم همون موقع همه سوالا رو نوشتم تو برگه موشکش کردم که بدم بهش(عقل شیرین منو دارین ترو خدا)معلممونم داشت کتاب میخوند سرش پایین بود … موشک من مستقیم رفت بالا سر معلممون یه دور چرخید بعد رفت زیر میزش قیافه ی بچه های کلاس مخصوصا من دیدنی بود….یه تکون خورد من گفتم بدبخت شدم بعد گفت بچه ها ۱۵مین بیشتر وقت ندارین (نفهمیده بود)
فرستنده : شیطان در بهشت
=========

یه اعتراف میکنم:
شدییییییییییدا ازسوسک میترسم
وخاطرات خیلی بدی با آقا یاخانم سوسکه دارم……….
ازکدوم خاطره بگم؟؟؟؟؟؟؟
دست رودلم نزاریدکه دلم خونههههههههه
یه روزمنوهمسرم خونه یکی ازدوستام دعوت بودیم
ازشانس ماهم (توجه)پرایدمون تعمیر بود وبرای اولین بارمجبوربودیم تاکسی سرویس بگیریم که همکاردر اومد……………
آقاسوارماشین شدم وحس کردم یه چیزباپای زبرش داره منوتویقم سوک میده……..قیافمم هی اینجور واونجورمیشد ^.^ O-o
دست به یقم زدم ودقیقا خودشو برای اولین ازپشت لباس گرفتم
وااااای نه میشد ولش کرد ونه میشد درش آورد
درهردوحالت میترسیدم که دربره
ای خداااااااا زیر دستم وول میخورد
لامصب مگه مینشست یه جا
تاخونه آشنامون۵دقیقه بیشترراه نبوداماواسه من ۵ساعت گذشت مگه میرسیدیم………..
دلم میخواست وسط جاده پیاده بشم وتمام لباسامودربیارم……..
باکوچیکترین حرکت سوسکه قلبم ازجاکنده میشد
همین الانم که دارم مینویسم تپش قلب پیداکردم
همش فکرمیکنم هنوزتویقمه
بالاخره رسیدیمممممممممممم
شانسومیبینی مهمان داشتن ازراه دوروازبس ذکرخیرمنوازصاب خونه شنیده بودن اصرارزیادی داشتن که بمونن وتامنوندیدن نرن
منم تااومدم داخل بادیدن صحنه شلوغ اشک توچشام جمع شد
دست به یقه باکسی سلام نکردم وتویه اتاق خلوت رفتم
همه اومدن دنبالم که چی شده نکنه اتفاقی افتاده
منم جیغغغغغغغغ
کمکککککککککککککک کنییییییید
نمیدونم چی تولباسمه………………
همه فکرمیکردن مارمولکه مگه کسی کمک میکرد………..
هم زمان باکندن لباسام بالا پایین میشدم…………….
تمام لباساموگشتن وبالاخره پیدا شد
چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سوسک پوتول !!!!!!!!!
همه زدن زیرخنده وگفتن طاها طاها که گوین ایانه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هرهرهرهر
میبینی چطور آبروم رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایانسل سوسکهارومنقرض کن الهی آمین
فرستنده : taha 91
==========

اعتراف میکنم وقتی بچه بودم دوست داشتم یه ماده ای درست کنم که وقتی به بدنم میزنم نامرئی بشم!چندین سال رو این موضوع فکر کردم!آخرش به این نتیجه رسیدم که اگه ادویه ها رو با هم مخلوط کنم میتونم همچین ماده ای رو کشف کنم!کمی ادویه از آشپزخونه دزدیم رفتم بالکن!کمی از ماده رو رو دستم کشیدم دیدم فرقی نکرد!فقط نمیدونم چرا دستام سرخ شده بودن! دفعه بعد برا اینکه تابلو نشم کمی از ماده ی مورد نظرم و رو دیوار کشیدم!ولی متاسفانه بازم فرقی نکرد!
هیچی دیگه هدف از این پست بلند این بود که اگه خواستین یه ماده ای کشف کنین که نامرئ بشین هیچ وقت از ادویه استفاده نکنین!
فرستنده : nas nas
=======

اعتراف میکنم تا دیروز مفهوم این جوک ابتدایی رو نمیدونستم
(اولی:چه شباهتی بین دمانسج و معلم وجود داره؟
دومی: وقتی هر دوشون صفر رو نشون میدن بدن ادم میلرزه)
خنگ نیستما ولی چه کنم
.
.
.
.
.
فرستنده : نوکیا
==============

اعتراف میکنم تا همین دوماه پیش که آبجیم دندون درد آوردو واسش آش دندونی
پختیم، همیشه فک میکردم تو آش دندونی بچه دندون میریزن!!!!!!!!!!!
فرستنده : ♥♥nafas ▬ alone♥♥
===========

اعتراف میکنم دوران دبیرستان تفریم این بود که درساى جدید و تو خونه میخوندم بعد سره کلاس خودمو میزدم به خواب ، آقا تا معلمه میومد بگه حواست نیست کل کل کنم اونم بگه اگه راس میگى بیا پاتخته درسو توضیح بده ! خلاصه هر کدوم از دبیرا اوایل سال یه چن بار ضایع میشدن بعدم از ترس اینکه باز کنف نشن دیگه تا آخر سال کارى به کارم نداشتن منم هر غلطى دلم میخواست سر کلاس میکردم !
فرستنده : Vahab
===========

اعتراف میکنم وقتی اولین پستمو توی ۴jok گذاشتم هر ۱۰ دقیقه یه بار میومدم ببینم تایید شده یانه!!!
حالا این بماند که وقتی دیدم تایید شده چه حسی بهم دس داد (منم بهش دس دادما^_^)
فرستنده : انگشت شصت پای چپ
==============

اعتراف میکنم !
ناشیانه عاشقش شدم ..
لاشیانه ترکم کرد…
فرستنده : لابستر
============

سلام به همه برو بچه های پاتوقی. من تازه اومدم تو پاتوق، کسی بهم خوش آمد نگف دلخورم یکم .پ خودم میگم :خوش اومدی عزیزم…. چون زیاد آشنا نیستم یکم غریبی میکنم البته خجالتی نیستما ولی خب الان بجه خوبیم اما بعضا خودم اعتراف میکنم که خیلی شررم.دوس دارم بابقیه آشنا شم چون آدم کنجکاویم
فرستنده : solitary.zz
==========

اعتراف میکنم در دوران طفولیت فکر میکردم مجری تلویزیون منو میبینه واسه همینم با چادر مینشستم جلوی تلویزیون.
بعد یه مدت به این باور رسیدم که مجری عاشقم شده چون همش تو چشام نگاه میکرد و حرف میزد.
بچه های گواتمالا بیشتر از من میدونن.ینی در این حد بودم من.
فرستنده : kakol
============

اعتراف میکنم بچه ک بودم همیشه فکر میکردم خدا منو با ی طناب از اسمون فرستاده تو حیات خونمون ومن به این ترتیب وارد این دنیا شدم
فرستنده : سلنا گومز
=========

اعتراف میکنم من ازکوچیکی عاشق بچه بودم یه بارکه ۷،۸سالم بودداشتم یه فیلمی میدیدم که یک نوزاد داشت بدجورگریه میکرد وکسی هم نبود ساکتش کنه منم تحت تاثیرقرارگرفتمو رفتم چکش اوردم میخواستم صفحه تلویزیون و بشکنم ولی متاسفانه اعضای خونواده جلومو گرفتن وموفق به نجات دادن نوزاد نشدم….
فرستنده : Vahab
==========

دوستااااااای گل کنکوری
چراااا استرس دارین چرا نگرانین بابا بیخیال باشین از بهترین زمان عمرتون لذت ببرین
اعتراف میکنم من سر جلسه کنکور خواب بودم icon smile اعتراف میکنم ... ))))
نیم ساعت آخر تستای یه درس عمومی و یه اختصاصی رو زدم دولتی عمران قبول شدم آزاد برق پسسسسس ریلکس (کلمه خارجکی بود ) باشین و به کنکور فکر نکنین همه قبوووووولین قول میدم
فرستنده : شیدابانو
======

اعتراف میکنم میرم تو هر وبلاگی تند تند refreshمیکنم تا آمار بازدید بره بالا و صاحب وبلاگ امیدوار باشه
فرستنده : مهدی F16
=======

اعتراف میکنم میرم تو هر وبلاگی تند تند refreshمیکنم تا آمار بازدید بره بالا و صاحب وبلاگ امیدوار باشه
فرستنده : مهدی F16
=====

اعتراف میکنم بچه که بودم هی با خودم فکر میکردم که چرا وقتی میرم چیزی بخرم پول رو ازم میگیرن و ۱ پول دبکه بهم میدنo_O
بعدها فهمیدم اون پولی که بهم میدن کمتر از پول خودمهo_O
هیچی دیگه ، هر سری که میرفتم خرید تا ۲ روز تجزیه تحلیل میکردمo_O
نخند بچت این شکلی میشه هااااااااااااااo_O
فرستنده : اگزوز
=====

اغا اعتراف میکنم اولین بار که اومدم تو سایت ۴جوک مث این که یه پست رو تازه تایید کرده بودن…هنوز لایک نزده بودن…منم که تازه وارد نمیدونم قضیه از چه قراره…دلم برا فرستندش سوخت…کلی براش لایک زدم…(چجوری ؟خو ۱بار لایک میکردم…خخخخخخخب بعدش…از سایت میومدم بیرون بعد ۱ربع دوباره میومدم تو سایت لایکش میزدم…)خب چی کار می کردم ؟تازه وارد بودم نمی دونستم که…!
فرستنده : ۳خرگوش
=

اعتراف نامه:
اعتراف میکنم اولین باری ک احساس بزرگ بودن کردن این بود ک رفتم دکتر.دکتر بم قرص سرما خوردگی بزرگسالان داد؟!
فرستنده : wolf_night
==

اعتراف میکنم سه ماه اولی که به ۴جوک میومدم فکر میکردم همه این مطالبو یه نفر مینویسه.اتو دلم انقد تحسینش میکردم با این همه خلاقیت!!!
به نظرتون امیدی هست؟!!!
فرستنده : وحیدجوون
====

abass_m223: سلام داداش عباس خوفی؟ عاقا من اعتراف میکنم هر وقت پستاتو میخونم تا چند روز تو خونه با خودم هی را میرم و میخندم-ی روز مامان بابام تا دم در تیمارستان بردنم ک بستریم کنن,اونجا دیگه اعتراف کردم ک ب چی میخندیدم icon smile اعتراف میکنم ... دیگه مجبور شدم شرمنده!!!!!
بابا چیکار میکنی…
تازه تو این سایتم خیلی خاطرخواه داری مواظب خودت باش برا خودت بادی گارد استخدام کن احتمالش زیاده ک حسودا بخوان ترورت کنن..یکی از حسودام خوده منم:)
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
تازه از رو منبرم بیا پایین چشت میزنن داداشم:)(بابت سخنرانی کوبنده ای ک در مورد سایت و خانم صادقی و بچه ها کردی میگم):)
ب no love جون و مسیحا جونم اخطار میدم ک دارن خاطر خواهاشون زیاد میشن مواظب خودشون باشن خصوصاno love مهربون با اون پست دنیای ۴jokش…. گل کاشتی داداش…
فرستنده : bastani aroosaki
=======

اعتراف میکنمـــ وقتایی که زمان کافی واسه خوندن مطالب جدید سایت ندارمـــ
وقتی میامـــ اینجا، تا صفحه لود میشه هی تو دلمـــ دعا میکنمـــ کاشکی آپ نشده باشه…
تازه وقتی می بینمـــ آپ نشده کلی ذوق میکنمــــ
همچین کاربری هستمــــ من P-:
فرستنده : Yas
=m=======

عاقا اعتراف میکنم وقتی اولین پستمو توسایت دیدم چنان ذوق زده شدم که اگه بدترین خبرم بهم میدادن نمیتونست خوشحالیموبهم بزنه ایا شماهم اینجوری بودین یامن فقط اینجوری شدم؟؟؟؟؟
فرستنده : bingo
========

آقا اعتراف میکنم من تا قبل از فوت مرحوم عسل بدیعی اصلآ نمیشناختمش. اما حالا حتی شماره شناسنامشم میدونم.
عجیب نیست؟؟؟
فرستنده : Soli MOli
=======

عاقا اعتراف میکنم پارسال ک سوم دبیرستان بودم ی ناظم داشتیم منو ۳تا دیگه از دوستام خیلی باهاش لج بودیم وهمیشم ادشو در میاوردیم.البته بیشتر دانش اموزا باهاش لج بودن ولی ما بیشتر…
ی بار بین کلاسای بالا دعوا شده بود/این ناظم مونم اومد ک اینارو از هم جداکنه/عاقا منو اون ۳تا دوست دیگم تو این شلوغی از فرصت استفاده کردیم و از پشت هی بشگون(نیشگون) میگرفتیمش..بیچاره تاپشتشو نگا میکرد ک ببینه کیه سریع مخفی میشدیم/جراتم نداشت حرفی بزنه چون ابروش تماما جلو بچه ها میرفت…!!
فک کنم بعد از اون جریان دیگه هیچ وقت تا اخر سال پاشو از دفتر بیرون نزاشت…!!!!!!
واقعا الان پشیمونم از شکنجه هایی ک دادمش icon sad اعتراف میکنم ...
ب نظرتون الان با چ رویی برم ازش حلالیت بطلبم؟!!!!!!!
نمیدونین چ دردی داره این عذاب وجدان…:((((((((((((
فرستنده : بستنی عروسکی:(
=======

میخوام یه اعترافی بکنم:$همه حاضر؟اولین باری که اومدم دیدم پستم تائید شده خواستم سریع برم پیداش کنم ولایک کنم ولی باخودم گفتم آرامشت روحفظ کن ومتفاوت باش!یکی یکی پستاروبخون تابرسی به پست خودت!ولی اعتراف میکنم لایک که نکردم هیچ ازهرپست هم فقط تیترش روخوندم:-Dوقتی هم به پست خودم رسیدم جوری ذوق مرگ شدم که تا۳۰ثانیه نمیدونستم بخونمش یادانلودش کنم:-Dبعدشم دیگه پستارونخوندم اومدم اینو نوشتم!خب چیه؟آره آقا من ندیدبدیدم
فرستنده : sara joon
=======

اعتراف میکنم اول راهنمایی که بودم همیشه وقتی فامیلامون زنگ میزدن و میگفتن :ای بابا چرا درو باز نمیکنی ما یه ساعته پشت دریم. میرفتم از پنجره پایینو نگاه میکردم ببینم هستن یا نه
چنین آدم باهوشی بودم من
فرستنده : Ais00dA
=======

اعتراف میکنم هر وقت پستم تایید میشه حتی پست هارو تک تک نمیخونم تا برسم بهش،سریع سرچش میکنم ببینم چقد لایک خورده
اقا خل خودتی

فرستنده : فرستنده
=======

اعتراف میکنم هنوز میرم پست سه ماه پیشم رو چک میکنم که لایکش از پست بالایی و پایینی بیشتر یا کمتر

فرستنده : فرستنده
======

اعتراف میکنم تازه بعد از ۱۸ سال فهمیدم آرم بالای شبکه دو چیه ؟؟؟؟؟؟
خدائیش خیلی سعی کردم تا فهمیدم به حروف دو نوشتن!!!!!!!!!!!!!!
icon smile اعتراف میکنم ... )))
فرستنده : ice bOy
=====

اعتراف میکنم تا ده سالگی فک میکردم معاویه زنه!
خوب چیه مگه نمیدونستم دیگه/
فرستنده : omidmhz
=======

اعتراف میکنم وقتی دوم راهنمایی که بودم با دو تا از بچه پروو هایه کلاس کل گذاشتیم که هرکی زود تر کم بیاره باخته:|
شرایطشم(این بود که قفله کلاسو خراب کردیم و هرکی زودتر اشکش در بیاد باخته)
از شانصه ماهم سرایدار نبود:)
خلاصه قفله کلاسو خراب کردیم رفتیم تو کلاس منکه خوابیده بودم (فکره بد نکن) هواتاریک شده بود که صدایه ازیره(کیبردم ز نداره) پلیس اومد. که من از خواب بیدار شدم۰_o
دیدم یکی از بچها داره گریه میکنه اون یکیم از بس به در مشت زده دستش خونی شده:))))))
مارو یه هفته از مدرسه اخراج کردن .منم سه جلسه با روانپزشک ملاقات کردم:))))))))
و اینگونه بود که دیگه هیچ کس با من کل ننداخت همچین ادمی بودم من:)))) حالا به نظرتون من دیونم ایا؟
لایک: از اسمت معلوم نیس؟
فرستنده : دیوووووونه
=======

اعتراف میکنم با ۲۰ سال سن هنوزم یکی از لذت های زندگیم اینه که بیسکوییتو تو شیر له کنم و بخورم… آی حال میده!!!
فرستنده : nazanin
======

اعتراف میکنم وقتی ۸ سالم بود رفتم مسواک خواهرم رو با حوله خشک کردم و اومدم به بابام گفتم: بابا بابا آبجی امشب مسواک نزده و خوابیده
بابام هم رفت به خواهرم گفت : پاشو مسواک بزن >:|
خواهرم: به جون شما زدم بابا
بابام هم قاطی کرد خواهرم رو گرفتش زیر بار داد و فریاد که چرا دروغ میگی icon neutral اعتراف میکنم ...
منم مثل یه حیوونِ پلیدِ آشغال ریز ریز یه گوشه میخندیدم icon neutral اعتراف میکنم ...
فرستنده : ali_atishpare
======

اعتراف میکنم تا وقتی که موبایل نداشتم جمله “هیشکی منو دوس نداره”رو درک نمیکردم ؛ حالا هروقت میرم سر گوشیم عمق این جمله رو میفهمم !
فرستنده : ZzZ
=======

اعتراف میکنم وقتی که بچه بودم با مامانم دعوام شده بود ، بعدش رفتم نون بخرم ، وقتی خریدم خوب توی راه یواشکی به صورت حرفه ای { جوری که کسی نبینه } نونا را لیسیدم !! { بچه بودم آخه ، بچگی کردم } تا خونه هم راه کمی طولانی بود و نون ها توسط جریان هوا کاملا خشک شدند . بعدش که رسیدم خونه . سر صبحانه . تمام اعضای خانواده با اطمینان کامل به من نون ها را تناول کردند !!!

اون لحظه خیلی خر کیف شدم اما حالا !!

خدایا من را ببخش ! عذاب وجدانه دیگه . کاریش نمیشه کرد …
فرستنده : علیرضا
=======

با این بازدیدی که ۴jok داره واسه انتخابات ِ ۴ سال دیگه پیشنهاد میکنم یه ستاد رای گیری اینجا بزنن که ما لازم نباشه بریم بیرون !

از یکسال پیش که با این سایت آشنا شدم اعتراف میکنم تا الان هیچ کدوم از سایتای دیگه اس ام اس رو نخوندم ! شما هم اینگونه اید آیا ؟!

پس درود به مدیر سایت و “همکاری ِ خودمون” خخخخخخخخخخ
فرستنده : GirL_021
======

اعتراف میکنم که وختی زردآلو رو میخورم فقط به عشق رسیدن به هستشه شمام اینجوریین آیا؟
((((لایک=آره))))
فرستنده : سالی
======

اعتراف میکنم چن سال پیش که دیدم گروه خونی خودم با گروه خونی باباومامانم(مال هردوشون یکیه)فرق میکنه فک کردم سرراهیم و این توهم نیز چندی بامن بود ولی بعد کاملا قانع شدم……………………….که با رفتارات اخیر والدین گرامی این توهم در من شکل گرفت که من در بیمارستان(زمان تولد)عوض شدم

شماهم این حس را دارید

بیایید برای آینده ای درخشان انجمن سرراهیان و عوض شدگان در بیمارستان را افتتاح کنیم

((((لایک=میام))))
فرستنده : سالی
======

اعتراف میکنم!‏
با اینکه ۱۹ سالمه وقتایی که بیکار میشم و حوصلم سر میره : یقه ی تیشرتمو میجوم!‏ میخورم!‏ قورتش میدم!‏
یه آبم روش.
إنقد از اینا که میگن پست اولمه و اینا واسه لایک جمع کردن بدم میاد.
.
.
راستی رفقا پست اولمه!‏
فرستنده : لایک نزنیا
=====

اعتراف میکنم اون اولا که تازه ۴جوکو پیدا کرده بودم فکر میکردم عاج سمت چپ این اقا فیله c هستش و اسم سایت ۴jokc . خو به من چه. رنگ نوشته ۴جوک و عاج این اقا فیله تقریبا یه رنگ بودش و ذوتاشون زرد بودن چمیدونم کرم رنگ حالا هرچیییییییییییییییییی. خنگ هم خودتونیــــــــــــــــــــــــــد
فرستنده : sanaz71
====

اعتراف میکنم یکی از تفریحای دبیرستانمون این بود که تف میکردیم رو کاغذ میچسبوندیم رو صندلی!
وقتی بچه ها مینشستن همه با هم میگفتیم اَی اَی اَی آی، نشستی رو تف اونم از جاش میپرید و جد و آبادمونو میاورد جلو چشامون icon smile اعتراف میکنم ... ))))))))))))))))))))
فرستنده : Amir_7
======

اعتراف میکنم اولیــن باری که پســتــم تو سایت تاییــد شــد، بعـــد از ایــنکه دهنــم بــه اندازه ی عـــــرض شـــــونــم بــــاز شـد،از هفــت زاویـــه مختــلف از پســتم تو صفـــحه مانیــتور عکــس انداخــتم! ؛ بعــد تا ۳۰ دقیــقــه واســـه خــودم بنـــدری رفتــم و چون تنهــا بودم یــه دورم بالـــه رقصیـــدم… . .! icon smile اعتراف میکنم ... ))))))
یعنــــــــی، تـــَـــرَکـــــــ برداشتــــم از ذوقــــــــــ …! icon smile اعتراف میکنم ... )))))
بــــعـــــــله ؛ همچیـــن دختـــر جـــوگیـــرو بـــی جنبـــه ای هستــــم مـــن icon neutral اعتراف میکنم ... icon neutral اعتراف میکنم ...
فرستنده : *Persian.Girl*
=======

اعتراف میکنم تا مدتها اهنگای بهنام صفوی رو به خیال اینکه رضاصادقی خونده گوش میدادم!!!!!!!!
میدونم بهم امیدی نیس icon neutral اعتراف میکنم ...
اما ایا مسخره کردن من کار خوبیست؟!
خخخخخخخ
فرستنده : M_4Aban72
=======

اعتراف میکنم کلاً یه جوک فرستادم ۴ جوک حدوداً دو هفته کار و زندگیم شده چک کردن امتیازم
هیچی دیگه خدا رحم کنه دوباره یه مطلب فرستادم سرم شلوغ شده باید همش امتیازمو چک کنم.
لایک کن دیگه . همین . تموم شد
فرستنده : گنجشک
=======

پشه های خونتون بذارن ی شب راحت بخوابی صلوات!..
(تو پرانتز بگم: من اعتراف میکنم ک وقتی پستهایی رو میخونم ک آخرش نوشته صلوات ناخودآگاه صلوات میفرستم! شمام عایا؟)
فرستنده : تیسه—T3
======

اعتراف میکنم

اون بچه مردمی که همیشه پدر مادرتون ازش تعریف میکنن

و بهتون سرکوفتشو میزنن، منم !

حلاااال کنید
فرستنده : عمرا اگه بگم
======

خدایــــــــا دروغگوی بدی هستم
همه ی روزو می خنــــــــدمــــــــ….
اعتراف میکنمــــــــ…
شب اما کس دیگری هســــــــتم
من از حال خودم با دیگرون
دروغای بدی میگم
فرستنده : *گل قالی*

منبع http://midune.com


تمامی محصولات زیر در حراج ویژه تابستان 94 با تخفیف به فروش میرسد

کیف لوازم آرایشی رولی

ساعت اسپرت طرح پوما

ساعت دخترانه آل استار

ساعت بند چرم زنانه طرح بهار

آویز کاور و نگهدارنده کیف

کاور و نگهدارنده جواهرات

ساعت زنانه طرح آلیس

 ساعت زنانه طرح والار نگین دار

ساعت زنانه الیزابت

ساعت اسپرت مردانه Bistec

پایه عکاسی مونوپاد ریموت دار

کیف همه کاره لمسی



mohsen گفته است :

سلام برای اولین باره که دارم به این سایت مراجعه میکنم.

اعتراف میکنم بچه که بودم مامانم میگفت برو این پولو بده همسایه خورد کنه.
من همیشه پیش خودم میگفتم مگه خودمون چاقو نداریم که خورد کنیم.
خلاصه وقتی همسایمون پ.لا رو بهم میداد میدیدم که هیچ شباهتی به اون پول قبلی نداره احساس میکردم سرم شیره مالیده.
آخیییییی چقدر اسکل بودم نههههه؟


ارسال نظر






>