​​ داستان کوتاه آرزوی دانه کوچک

داستان کوتاه آرزوی دانه کوچک

لبلرقی داستان کوتاه آرزوی دانه کوچک

داستان کوتاه آرزوی دانه کوچک

دانه ایی را خداوند آفریده بود ولی او همیشه شاکی و دلیل شکایتش هم کوچک بودنش نسبت به دیگر مخلوقات خداوند بود، این دانه تمام تلاش خود را می کرد تا همه او را ببینند از این شهر به آن شهر و از این کوی به آن کوی می رفت ولی هیچ کس او را نمی توانست ببیند جز پرندگانی که می خواستند او را بخورند، یک روز جین خانه به شدت شاکی شد و به خداوند گفت:

چرا من را این قدر کوچک آفریدی، کاشکی مرا کمی بزرگ تر از این می آفریدی تا دیگران به راحتی بتوانند مرا ببینند ، خداوند در پاسخ به وی گفت عزیز کوچکم ، تو بسیار هم بزرگ هستی ولی خودت قدر آن را نمی دانید و تنها کافی است برای آن که دیده شوی پنهان بمانی ، تا زمانی که تلاش نمایی که دیده شوی کسی تو را را نخواهد دید.

دانه صحبت آن روز خداوند را متوجه نشد ، ولی تنها برای پنهان شدن به زیر خاک رفت و پس از مدتی یک سپیدار بلند از درون خاک بیرون آمده و در چشم همه آدم ها قرار گرفت، آن همان دانه همیشه شاکی بود.
نگارش مجدد یا ترجمه توس

منبع http://www.serohe.com


تمامی محصولات زیر در حراج ویژه تابستان 94 با تخفیف به فروش میرسد

کیف لوازم آرایشی رولی

ساعت اسپرت طرح پوما

ساعت دخترانه آل استار

ساعت بند چرم زنانه طرح بهار

آویز کاور و نگهدارنده کیف

کاور و نگهدارنده جواهرات

ساعت زنانه طرح آلیس

 ساعت زنانه طرح والار نگین دار

ساعت زنانه الیزابت

ساعت اسپرت مردانه Bistec

پایه عکاسی مونوپاد ریموت دار

کیف همه کاره لمسی



ارسال نظر






>