​​ داستان کوتاه مخصوص روز پدر

داستان کوتاه مخصوص روز پدر

hhe222 داستان کوتاه مخصوص روز پدر

داستان شماره یک:

در و پسری مهمان حضرت علی(ع) شدند. بعد از غذا خوردن، حضرت علی(ع) برای آنها آفتابه و لگن و حوله آورد تا دست خود را بشویند حضرت اَََ نزد پدر رفت و آب ریخت تا دستش را بشوید. او خجالت کشید و عذر خواهی می‌کرد، ولی حضرت علی(ع) با اصرار دست او را شست.

سپس علی(ع) آفتابه و لگن را به پسرش محمد حنفیه داد و فرمود: دست این پسر مهمان را بشوی. آنگاه فرمود:«اگر این پسر تنها بود، دستش را خودم می‌شستم اما خداوند دوست دارد آن جا که پدر و پسری هر دو حاضرند، بین انها در احترامات فرق گذاشته شود.»

داستان شماره دو:
گویند پدر و پسر را نزد حاکم بردند که چوب بزنند اول پدر را بر زمین انداخته و صد چوب زدند آه نکرد و دم نزد بعد از آن پسرش را انداخته و چون یک چوب زدند پدرش آغاز ناله و فریاد کرد حاکم گفت: «تو صد چوب خوردی و دم نزدی به یک چوب که پسرت خورد این ناله و فریاد چیست؟» گفت:« آن چوب‌ها که بر تن می‌آمد تحمل می‌کردم اکنون که بر جگرم می‌آید تحمل ندارم»


تمامی محصولات زیر در حراج ویژه تابستان 94 با تخفیف به فروش میرسد

کیف لوازم آرایشی رولی

ساعت اسپرت طرح پوما

ساعت دخترانه آل استار

ساعت بند چرم زنانه طرح بهار

آویز کاور و نگهدارنده کیف

کاور و نگهدارنده جواهرات

ساعت زنانه طرح آلیس

 ساعت زنانه طرح والار نگین دار

ساعت زنانه الیزابت

ساعت اسپرت مردانه Bistec

پایه عکاسی مونوپاد ریموت دار

کیف همه کاره لمسی



ارسال نظر






>