جملات غمگین و گریه آور ۹۲

جملات غمگین و گریه آور ۹۲

فکرش را بکن!
یک روز می آیی
و می بینی نه من هستم؛
نه این کلمات…
::
::

همه ما زخم هایی داریم
روی بازو یا ساق پا
زخم هایی قدیمی که داستان دارند
که می شود با آن ها ما را شناسایی کرد
زخم هایی بر پیشانی یا بر قلب هایمان
زخم هایی که برایشان حتی دنبال “مرهم” هم نمی گردیم
::
::
چند روزیست دست هایم را …
با چند کتاب و نوشته ،
سرگرم کرده ام اما …
گول نمی خورند…
هیچ چیز معجزه ی دست های تو نمی شود!
::
::
آیینه های اتاق به شوق در آغوش کشیدن تو قد کشیده اند،
حق دارند !
که تصویر من ِ بی تو را هر بار پیرتر از پیش به رُخم می کشند…!
::
::
و در جواب : “تا حالا عاشق بودی؟”
بگویم: نه!
و بیخیال آن سنگینی میان گلو شوم …
::
::
خواستی دیگر با من نبـاشی…
افــــــــرین چه با اراده!!!
لـعنت به دبستانی که تواز درسهایش
فقـط تصمیم کبــــــــــــری اموختی…
::
::
ایما و اشاره نمی دانم!
باید تمام قد روبرویم بایستی
و بگویی دوستت دارم…!
::
::
فریادی ست که نرسیده به گلو بغض می شود ،
به چشم ها که می رسد اشک می شود
و نرسیده به زبان خفه می شود..
::
::

گاهـــــی دِلَـــــــــــــم میــــخواد یکـــی ازم اجــــــــــــازه بخواد
که بیــاد تــو تنهــــــــــاییم
و مــــَن اِجــــــــازه نــدم و اون بـــی تفاوت به مخالفتــــَم بیــاد تو
و آروم بَغلـــــــــــم کُــنه و
بِگه : مَگـــه مَـــن مُـــردَم کـــه تَنهــــا بــمونی
::
::
سوت‌ می‌کشد در هوا ، کابل‌ تلفنی‌ که‌ می‌توانست‌
زیباترین‌ عبارات‌ جهان‌ را
از عاشقی‌ به‌ عاشقی‌ برساند . . . !
::
::
دیشب که نمیدانستم برای کدام یک از دردهایم گریه کنم کلی خندیدم..!
::
::
پسرک گرسنه اش است، به طرف یخچال می رود،
در یخچال را باز می کند…
عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند،
دست می برد بطری آب را بر می دارد
کمی آب در لیوان می ریزد…
صدایش را بلند می کند ، ” چقدر تشنه ام بود ”
پدر این را می داند پسر کوچولویش چقدر بزرگ شده است

::

::
باور کن
غلو یا بلوف نیست
کم نیاوردم
کوتاه آمدم…
::
::
نذر کرده ام
صد دور تسبیح
اهدنا صراط المستقیم بخوانم
شاید
مرا که میبینی
دیگر مسیرت را کج نکنی!!!
::
::

مــهـم نیــســت که او مــال تــو بــاشــَد
مــهــِم این اســــتــ که فـــَقــَط بــــاشـَـد
زِنـــــدگــی کــُنـد ، عـِــشـــق بــورزد ؛
لــِذَت بـبــرَد و نــَــــفــَس بـــکــــــــشــَد
::
::
گاهی در زندگی
آدم باید تــاوان بده
تــاوان یه اتفاق ، یه تصمیم ، یه تردید
شاید این تــاوان به وسعت تمام طول زندگی باشه !!
::
::
خدایا من از تو معجزه می خواهم
معجزه ای بزرگ در حد خدا بودنت…
تو خود بهتر می دانی
معجزه ای که اشک شوقم را جاری کند؛
ناامید نیستــم فقط دلتنگم…
::
::
خدا همیــن جاست! در پس ِ احساست…
انگشت ِ اشتیاقتـرا بالا ببــر…
لمس اش میکنی .
::
::
تـــــوام میسپارم به درک
تـــــــــــف به هرچی نامرده
تــــــف بهـ شرفـــــش که بلد بود قسم دروغ بخوره

منبع: patugh.ir

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *