به پورتال جامع پاتوق خوش آمدید...

جمله های طعنه دار غمگین

جمله های طعنه دار غمگین

جمله های طعنه دار غمگین

ب خاک نشستنم را
ب سخره نگير رهگذر
روزگاري سري در ميان ابرها داشتم
::
::
گفتي دهانت بوي شير ميدهد
رفتي…
حالا بوي سيگار
بوي مشروب
بوي دروغ هم ميدهد
برگرد..
::
::
آره…
سيگارميکشم ک منت نامرد نکشم
سيگارميکشم ک از نارفيق نکشم
سيگار ميکشم ک بتونم غم و غصه هامو
تنها رو دوشم بکشم
تو ازپشت خنجر نزن
نميخواد ب فکر سلامتي ما باشي
::
::
مرا محاکمه کنيد
نه،نه مرا بي محاکمه اعدام کنيد!
من عمريست خاطره مي سوزانم
شبها سيگار خفه ميکنم
شيون وزاري سرقت ميکنم
تادلت بخواهد خود زني ميکنم
اما ازهمه مهم تروبدتر
سالهاي سال ست،دارم آرزو دفن ميکنم
من قاتل ام
مرا بي محاکمه اعدام کنيد…
::
::
گاهي،بي حسي هم حس خوبي است..
::
::
روزي ميرسد ک تو
براي دوباره خواستنم
جلوي پاهايم ب زانو ميوفتي
و من باهمان دلي ک تو سنگ کردي..
پا ميگذارم روي تو و همه ي احساساته دستمالي شده ات..
::
::
خسته ام
از آدمهايي ک از آدميت فقط ظاهرش را ب ارث برده اند..
::
::
ديگر حتي نامت لايق حظور در يک برگ از دفترم هم نيست چ برسد ب حظور دوباره خودت در زندگيم..
::
::
هي روزگار
من ب درک
خودت خسته نشدي ازديدن تصوير تکراري دردکشيدن من
::
::
بايد خوب و بد دنيا را پذيرفت، وقت ناراحتي لبخند زد، به داشته ها عشق ورزيد و آنهايي که رفته اند را به خاطر سپرد. هميشه ببخشيد ولي هرگز چيزي را فراموش نکنيد، از اشتباهاتتان درس بگيريد اما هرگز افسوس نخوريد، آدمها تغيير مي کنند، مشکلات بوجود مي آيند اما يادتان باشد زندگي مي گذرد.?

::
::
گرگ شده انداينروزها…
کافيست سربه زيرباشى با بره اشتباهت ميگيرند…
خيزبرميدارندبراى دريدنت…
::
::
عاشقانه هايم رژيم گرفته اند
رژيم کلمات…
تنها با يک واژه سير ميشوند…
آن هم
“تو”
::
::
تلاش براي زنده کردن يک رابطه از دست رفته مثله اينه که بخواي يه چاي سرد شده رو با ريحتن آب جوش گرم کني
نه رنگش مثل اول ميشه نه طعمش
::
::
از عشق تو من خروسم باورنداري قو قلو قو قلو
::
::
غرورم را به تو هديه کردم اما حواسم نبود که تو مغرور تر ميشوي . . .
::
::
طنين نبض باراني ، بلوغ چشمه ساراني / تو را من دوست ميدارم ، ميدانم که ميداني . . .
::
::
ساده نوشتن را چون ساده زيستن دوست دارم ، پس ساده مي نويسم دوستت دارم

::
::
گوسفندي باشم پا روي يونجه ها بگذارم اما دلي را دفن نکنم,گرگي باشم گوسفندها را بدرم اما بدانم کارم از روي ذات است نه از روي هوس,خفاشي باشم که شبها گردش کنم با چشم هاي کور اما خوابي را پر پر نکنم،کلاغي باشم که قار قار کنم اما پرهايم را رنگ نکنم و دلي را با دروغ به دست نياورم!?
::
::
بند دلم را به بند کفش هايت گره زده بودم که هرجا رفتي دلم را با خود ببري غافل ازاينکه تو پابرهنه ميروي و بي خبر…
::
::
از هزاران يک نفر اهل دل اند.آن هم تويي. ما بقي تنديسي از آب و گلند
::
::
آموخته ام: کسي که يادم نکرد من يادش کنم شايد او تنهاتر از من باشد
::
::
قند خون مادر بالاست
ولي دلش هميشه شور ميزند براي ما
اشکهاي مادر مرواريد شده است در صدف چشمانش
دکترها اسمش را گذاشته اند آب مرواريد!
حرفها دارد چشمان مادر!
دستانش را ميبوسم…
داستاني دارد دستانش
::
::
چقدر دلم در اوج اضطراب آرام ميگيرد وقتي به وقتش آرام نوازش ميکنند
دستان دلت،موهاي پريشان دلم را…

::
::
مرد خوب…
بايد لا اقل يک قصه آرام بلد باشد…
براي وقتهايي که عشقش بيقراره و نميخواد از بي قراريهاش حرف بزنه…
براي وقتهاي که عشقش لج کنه…
بهانه ميگيره…
بغض ميکنه…
قهر ميکنه…
براي وقتهايي که عشقش بچه ميشه…

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *