​​ سایت تفریحی » Blog Archive » اشعار عاشقانه درمورد باران

اشعار عاشقانه درمورد باران

اشعار عاشقانه درمورد باران

مجموعه شعر های احساسی درباره روز بارانی

آسمان رعدی زد
ابرها غریدند
قطرات باران
نم نم باریدند
بوی آب و کاهگل
تق تق شیروانی
ناله ناودانی
توی کوچه پیچید
کاشکی دلها نیز
چون هوای کوچه
پس از این باریدن
بوی پاکی میداد…

نفست باران است

دل من تشنه ی باریدن

ابر دل بی چتر مرا

مهمان کن .

برای عاشق شدن
نه
همیشه برای عاشق شدن
به دنبال باران و بهار و بابونه نباش
گاهی
در انتهای خارهای یک کاکتوس
به غنچه ای می رسی
که ماه را بر لبانت می نشاند…

در آن بهار بلند آن سپیده ی بیدار
مرا به گونه ی باران
مرا به گونه ی گل
به موجواره ی آن شط روشنی بسپار
در آن بهار کبود
آن دو دشت رستاخیز
در آن سکوت پذیرنده و گریزنده
مرا به سان سرودی
دوباره
کن تکرار
شفیعی کدکنی…

بزن باران براي من
براي اشکهاي همچو بارانم
براي قلب رنجورم
براي جسم بيمارم
براي قصه ي راهم
براي عشق وايمانم
آه اي باران ببار
بر سر دختر تنها
مانده ام
گناهم چيست جز خون دل خوردن
به درد آشنا مردن
و من حيران از دوران
کجا شد عهد ما ياران
کجا شد يار غمخواران
کجا شد مونس دلها
کجا شد نم نم باران
زماني يار هم بوديم
چه بسيار راه پيموده ،همراه هم بوديم
چه شبهايي که ما غمخوار هم بوديم
و اينک
نيست آن شبها و آن راها
نه يار هم نه غمخوار ونه همراهيم
منو تو عمق يک رازيم
سزاوارم به اين دوري
سزاوري به اين دوري ورنجوري
منو تو درد يک جانيم
منو تو مست يک جاميم
منو تو عشق هم بوديم
گمانم جان هم بوديم
تو را من ميپرستيدم نه مانند خدا کمتر
بسيار کمتر زان خداي مهربان آن خالق يکتا
ولي من روح خود را در تو ميديدم
تو ايمان منو عشق منو درمان دردم بودي و افسوس
نبودم عشق وايمانت
هوا تاريک و شب غوغاي بي خواب است
زمين سرد است وشمع بي تاب بي تاب است
دلم تنگ است از از اين اشکها
زمان قهر است با نجما
زمان کوتاه و عمر کوتاهتر
شب،کوتاه و غم کوتاه
چشم بر چشمان مهتاب دوخته
عشق من از هر زمان افروخته
نيستي تا سر به روي شانه هايت
زار همچون ابر گريم
نيستي تا دست سردم را پناه باشي
نگاه خسته ام را بلکه جان باشي
تو رفتي وزمان ايستاده پا بر جا
وشعر،خشکيده بر قافيه اي بي جا
زمان تنگ است وغم افزون بر دوري
نمي آيي سزاوارم به اين دوري؟
زمان کوتاه و عمر کوتاه
شب کوتاه و غم کوتاه..

آه ، باران
ريشه در اعماق اقيانوس دارد – شايد –
اين گيسو پريشان كرده
بيد وحشي باران .
يا ، نه ، دريايي است گويي ، واژگونه ، بر فراز شهر ،
شهر سوگواران .
هر زماني كه فرو مي بارد از حد بيش
ريشه در من مي دواند پرسشي پيگير ، با تشويش :
رنگ اين شب هاي وحشت را
تواند شست آيا از دل ياران ؟
چشم ها و چشمه ها خشك اند .
روشني ها محو در تاريكي دلتنگ ،
همچنان كه نام ها در ننگ !
هرچه پيرامون ما غرق تباهي شد .
آه ، باران ،
اي اميد جان بيداران !
بر پليدي ها – كه ما عمري است در گرداب آن غرقيم –
آيا‌، چيره خواهي شد ؟

باران می‌بارد که می‌بارد
روی چتر من حساب نکن.
بیا و برنگرد
برگشتنت
همه چیزهایی که ساخته‌ام
خراب می‌کند.
چانه می‌زنی چرا؟!
ارزان شده
گرانیت برایم دیگر.
فکر نکن دوستت دارم
تو فعلا دست آویز تنها نبودنی.

وقتی که تو…
وقتی که تو بارانی می‌شوی در آسمان چشمانت غرق می‌شوم و فراموش می‌کنم که هوا پاییزی است. برخیز تا پنجره ها را به روی خزان ببندیم، بیم دارم خزان خاطراتمان را غارت کند. باغچه از حجم علفهای هرز سکوت انباشته شده. از خلوت کوچه دلم می‌گیرد و هنوز در انتظار بارانی شدن چشمانت هستم. هر چند که می‌دانم بارانی شدن، دل آسمانی می‌خواهد.

چون باران باش،
رنج جدا شدن از آسمان را
در سبز کردن زندگی جبران کن …

بارونو دوست دارم هنوز
چون تو رو یادم میاره
حس میکنم پیش منی
وقتی که بارون میباره
بارونو دوست دارم هنوز
بدون چتر و سرپناه
وقتی که حرفای دلم
جا میگیرند توی یه آه

شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون

بارونو دوست داشتی یه روز
تو خلوت پیاده رو
پرسه پاییزی ما
مرداد داغ دست تو
بارونو دوست داشتی یه روز
عزیز هم پرسه ي من
بیا دوباره پا به پام
تو کوچه ها قدم بزن

شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون


ساعت بند چرم زنانه طرح بهار



ارسال نظر