متن درباره حضرت فاطمه زهرا محرم ۹۱

متن درباره حضرت فاطمه زهرا علیها سلام محرم ۹۱

یا فاطمه بعد از نبی، غمخانه شد کاشانه ات
چون شمع گریان سوختی، ای عالمی پروانه ات
چون ‌خصم دون شد حمله‌ور،خود آمدی‌در پشت در
زین ره کند شرمی مگر، آن دشمن دیوانه ات
با ناله، ای خیرالنّسا، گفتی که ای فضّه بیا
آندم که افتادی ز پا، در آستان خانه‌ات
گشتی تو قربان علی، در حفظ جان آن ولی
کردی دفاع مشکلی، با محسن دردانه‌ات
آزرده و دامن کشان، رفتیّ و چشمت درفشان
قبر نهانت یک نشان، از مرگ مظلومانه ات
فرزند دلبندت حسن، خونین جگر، گلگون کفن…
هفتاد تیرش بر بدن، شد رانده از کاشانه‌ ات
عطشان حسینت کشته شد، با خون خود آغشته شد
تا حشر سوزد عالمی، از داغ آن ریحانه‌ات
گلچین – دیوان حسان…


از هجوم دشمنان، بیت خدا را در شکست
حکم حق پامال گشت و، حرمت حیدر شکست
بود چون دربان آن کاشانه جبریل امین
جای دارد گویم ار جبریل را شهپر شکست
بر درآمد فاطمه، شاید عدو شرمی کند
از هجوم دشمن گستاخ، لیکن در شکست
آستان وحی را چون کافران آتش زدند
سوخت قرآن محمّد، سینه کوثر شکست
چون صدف دیوار و در، بگرفت او را در میان…
آه، کز موج بلا آن نازنین گوهر شکست
شاخه طوبی شکست و، میوه‌اش نارس فتاد
بوستان سرمدی را، نخل بارآور شکست
بعد احمد، دوّمین رکن امیرالمؤمنین
پنج تن آل عبا را، پایه و محور شکست
بضعه طاها چو ما بین در و دیوار ماند
در حقیقت، سینه و پهلوی پیغمبر شکست
گلچین – دیوان حسان

از چه یک عمر بجز دیده ی تر نیست مرا
گوئیا عاقبت شام، سحر نیست مرا
ناله شد مونسم ای چرخ ستمگر می دان
که ز جور تو بجز دیده تر نیست مرا
داد بر باد فلک حرمتم افسوس دگر
سایه باب گرانمایه بسیر نیست مرا
پدر از دست همی دادم و تا آخر عمر
غیر اشک بصر و خون جگر نیست مرا
پهلویم خست به ضرب در و بی تاب شدم
کشته شد محسن معصوم و به بر نیست مرا
از لگد غنچه ی نشکفته من پرپر شد
که ز داغش به درون غیر شرر نیست مرا
رخم از سیلی دشمن شده نیلی ز خدا
آرزویی بجز آهنگ سفر نیست مرا
هر نفس مرگ سریعم ز خدا می طلبم
چاره جز مرگ ز هجران پدر نیست مرا
هر که ماتمزده شد تسلیتش می گویند
تسلیت، بین که بجز ضربت در نیست مرا

در گلشن رسالت آتش زبانه می زد
گل گشته بود خاموش بلبل ترانه می زد
در بوستان توحید یک ناشکفته گل بود
گر می گذاشت گلچین این گل جوانه می زد
وقتی که باغ می سوخت صیّاد بی مروّت
مرغ شکسته پر را در آشیانه می زد
من ایستاده بودم دیدم که مادرم را
دشمن گهی به کوچه گاهی به خانه می زد
گردیده بود قنفذ همدست با مغیره
او با غلاف شمشیر این تازیانه می زد
با چشم خویش دیدم مظلومی پدر را
از ناله ای که مادر در آستانه می زد
این روزها می دید موی مرا پریشان
از دیده اشک می ریخت با دست شانه می زد
مردم به خواب بودند مادرزهوش می رفت
بابا به صورتش آب ز اشک شبانه می زد

نیش مسمار اگر لب به سخن وا می کرد
پرده از راز غم فاطمه بالا می کرد
آستان در اگر حقّ تکلّم می داشت
دشمنان را همه زان واقعه رسوا می کرد
مجری توطئه اهل سقیفه که ز خشم
در آتش زده را با لگدش وا می کرد!
دوخت بر سینۀ زهرا در آتش زده را
زینب از پشت در این صحنه تماشا می کرد
بین دیوار و در خانه به زهرا چه گذشت؟
کز خدا مرگ به صد ناله تمنّا می کرد
به چه جرمی گل امّید علی پرپر شد؟
خصم بدکیش چه با شاخۀ طوبی می کرد؟
سند غربت و مظلومی زهرا و علی
محسن آن غنچۀ پرپر شده امضا می کرد
داد بر اهل ولا درس فداکاری را
آن که یاری ز علی یکّه و تنها می کرد
گه ز بازو و گه از پهلوی بشکسته و گاه
شکوه از ضربت آن سیلی اعدا می کرد
بعد از آن واقعۀ تلخ فدک تا دم مرگ
بر علی صورت نیلی شده اخفا می کرد

مدینه کو پرستویی که من بال و پرش بودم؟
چه شد آن طائر قدسی که من در محضرش بودم؟
مدینه گر چه این گلبن امانت بود نزد من
در این نه سال مهمان دل غمپرورش بودم
مدینه از نفس افتاد آن ریحانه در حالی
که من آئینه دار دیده از خون ترش بودم
مدینه نخل امید مرا آتش زدند و من
کنار باغ در اندیشه ی برگ و برش بودم
مدینه گرچه دستم بسته بود اما دلم می خواست
که در وقت ز پا افتادن او بر سرش بودم
مدینه کاش جان من بلاگردان او می شد
که عمری باغبان غنچه های پرپرش بودم
مدینه آن شب قدری که رفت آن نازنین مادر
پریشان خاطر از حال و هوای دخترش بودم
مدینه گرد او هر روز چون پروانه می گشتم
همه شب تا سحر شمع کنار بسترش بودم
مدینه قصه پروانه را از من چه می پرسی؟
میان شعله ها من شاهد خاکسترش بودم
مدینه لذت دیدار زهرا را بپرس از من
که بر بالین او محو نگاه آخرش بودم

بلبل چو یاد می کند از آشیانه اش
خون می چکد ز زمزمه عاشقانه اش
هرگز یاد ز بلبل عاشق نمی رود
مشت پری که ریخته در آشیانه اش
گلچین به باغ آمد و تاراج کرد و ماند
بر برگ برگ گل اثر تازیانه اش
آن شعله ای که غارتیان بر فروختند
در گل گرفت و سوخت در آتش جوانه اش
آن آتش مدینه گدازی که شد بلند
در کربلا ز خیمه زینب زبانه اش
دشمن شکست حرمت آن در که جبرئیل
بوسیده بود از سر شوق آستانه اش
تیر از کمان جور رها می شود و نبود
جز سینه شکسته زهرا، نشانه اش
چون پای دشمنان علی در میانه بود
آتش گرفت حلقه صفت در میانه اش
درداکه خصم تاب دفاع علی نداشت
شد این سند به کشتن زهرا، بهانه اش
دیگر برای فاطمه، دستی نمانده است
در زیر بار درد شکسته ست شانه اش
زهرا ملول زلف پریشان زینب است
بعد من که می زند از مهر، شانه اش؟!
یک لحظه بی خروش و تلاطم نبوده است
طوفانی ست بحر غم بیکرانه اش
از خاطر مدینه دلها نمی رود
مائیم و یاد خاطره جاودانه اش

ز فراغت آتش غم، کشد از دلم زبانه
ز کجا بجویمت من، ز که پرسمت نشانه
تو گلی و من چو مرغی، ز خزان جان گدازت
بفغان و آه و زاری، بلبم بود ترانه
بکدام حسرت آخر، کشم آه و اشک ریزم
که غمت بود چو دریای عمیق بیکرانه
نرسیده بود عمرت عجبا به هجده سال
که نمود قامتت خم، صدمات این زمانه
نرود ز یادم ای گل، که بگفتی آخرین دم:
چو بمیرم این بدن را، تو بشوی خود شبانه
کشد این سخن علی را، که میان گریه گفتی:
تو خود ای علی بخاکم بسپار مخفیانه
که زده است بر تو سیلی،که شکسته پهلوی تو؟
که ببازوانت ای گل، زده است تازیانه؟
بکجا روم پس از این، بکه درد دل بگویم
که اسیر غم نداند، بکجا شود روانه
ز یتیمی حسین و حسن و دو دختر من
شده خانه‌ام پریشان چو خراب آشیانه
چه به زینبت بگویم، چو ترا ز من بخواهد
چکنم چگونه یا رب بروم بسوی خانه
بخدا قسم که جای تو بود همیشه خالی
همه جا لهیب غمها، کشد از دلم زبانه

گلچین – دیوان حسان

رفتی و،در ماتمت افغان و زاری می‌کنم
خفتی و،من تا سحر، شب زنده‌داری میکنم
بضعه طاها توئی، ای یادگار مصطفی
من بدست خود کفن، این یادگاری میکنم
جان به‌ تن،بعد از نبی،چون‌استخوانم ‌در گلوست
تا برآید جانم از تن، بی قراری میکنم
از وفات احمد و از مرگ تو یا فاطمه
هر دو رکنم شد خراب و، پایداری میکنم
من که‌هستم‌ خود غریب و‌ بیکس و بی غمگسار
از یتیمان تو امشب غمگساری میکنم
گه پرستاری کنم از نازنین اطفال تو
گه کنار مدفنت، افغان و زاری میکنم
تا شوم ملحق به تو، در انتظار مرگ خویش
روز‌و‌شب‌می‌سوزم‌ و،ساعت‌ شماری میکنم
اختیار عالم امکان بود در دست من
غم نگر، کاین گریه از بی اختیاری میکنم

گلچین – دیوان حسان

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *